تو را برای همیشه برای نا معلوم
درون قلب خودم حبس میکنم / شاید
دوباره دل ندهی به خدای نا معلوم
دلم سرم همه ی شعرهام میگیرد
به یاد چشم تو در آن هوای نا معلوم
تو را شبیه غزلهام میسرایم تا....
تو هم اضافه شوی به صدای نا معلوم
میان من و تو رفتند سالهای بلند
از اشتباه من و حرفهای نا معلوم
ولی دلم به هوای دلت نشسته هنوز
به انتظار همین انتهای نا معلوم
یک اتفاق ساده میان من و حرم
دیدم که روی صحن تو پرواز میکنم
آقا بدون حکم تو جائی نمی پرم
من را غلام حلقه به گوشت صرا بزن
من مست ناز چشم تو را خوب می خرم
صدها گناه گر چه به دورم تنیده ام
با تو تهمتن غزلم پیله می درم
دارد شروع میشود انگار باز هم
یک داستان ساده میان من و حرم
چطور از دلش آمد دل مرا رد کرد؟
دل مرا که بدون نگاش میمیرد
فدای عشق نگاری که تازه آمد کرد
<<<
عجیب حرف دلم را دلت نمیفهمد
بگو چرا دل تو با دلم نباید کرد
در آسمان دل تو چه اتفاق افتاد
کدام جرم دلم عشق را مردد کرد
به تکه تکه های خدا ساختم تو را یا عشق
چطور شد که مرا حکم عشق مرتد کرد
<<<
نه .اشتباه شنیدم .نمیشود. هرگز....
خدای من به دل من چنین نخوا هد کرد
آنجا كه حتي يك سلول سالم هم يافت نميشود
عاشق ميش سياه چشم زرد گله يمان ميشود
گرگي كه هميشه گله را ميزد
و بوسه های زلالی که بر لبانم نیست
شبیه ثانیه هایی که غرق لمس توام
نه مصرعی که شود وصف در توانم نیست
شبیه راحبه هایی فرشته آلودی
قسم به غیر تو خوردن در آسمانم نیست
مرا برای خوذت بخت بد شگون خواندی
به جان هردویمان بختت آنچنانم نیست
و اشتباه خدا در تراش چشمانت
رسانده ام به جنونی که استخوانم نیست
اگر چه آیه ی لبها مجاز بوسه نشد
هنوز وسوسه ای جز تو بر لبانم نیست
دنبال عاشقانه ی تو در به در شدم
با دستهای سنگی و لامذهب خودم
عاشق شدم برای خودم دردسر شدم
یک لحظه مانده بود به آخر رسیدنم
اما درست لحظه ی موعود پر شدم
با چشمهای تو نشنیدن مسلم است
مبهوت چشمهای تو بودم که کر شدم
حالا به پای چشم تو افتاده ام ببین
در بازی قمار دلت خوب خر شدم