تبليغاتX
زیر زمین های بن بست
کسی که حرف دلش را خودش نمی فهمد
یه اتفاق بزرگ و خوب واسم افتاده چند وقت نبودم برمیگردم منتظرم باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:47  توسط فائزه حصاری  | 

نوشته ام به همین ابتدای نا معلوم

تو را برای همیشه برای نا معلوم

 

درون قلب خودم حبس میکنم / شاید

دوباره دل ندهی به خدای نا معلوم

 

دلم سرم همه ی شعرهام  میگیرد

به یاد چشم تو در آن هوای نا معلوم

 

تو را شبیه غزلهام میسرایم تا....

تو هم اضافه شوی به صدای نا معلوم

 

 میان من و تو رفتند سالهای بلند

از اشتباه من و حرفهای نا معلوم

 

ولی دلم به هوای دلت نشسته هنوز

به انتظار همین انتهای نا معلوم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:6  توسط فائزه حصاری  | 

من خواب دیده ام که برایت کبوترم

یک اتفاق ساده میان من و حرم

 

دیدم که روی صحن تو پرواز میکنم

آقا بدون حکم تو جائی نمی پرم

 

من را غلام حلقه به گوشت صرا بزن

من مست ناز چشم تو را خوب می خرم

 

صدها گناه گر چه به دورم تنیده ام

با تو تهمتن غزلم پیله می درم

 

دارد شروع میشود انگار باز هم

یک داستان ساده میان من و حرم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 11:36  توسط فائزه حصاری  | 

 من اشتباه شنیدم ویا خدا بد کرد؟

چطور از دلش آمد دل مرا رد کرد؟

 

دل مرا که بدون نگاش میمیرد

فدای عشق نگاری که تازه آمد کرد

<<<

عجیب حرف دلم را دلت نمیفهمد

بگو چرا دل تو با دلم نباید کرد

 

در آسمان دل تو چه اتفاق افتاد

کدام جرم دلم   عشق را مردد کرد  

 

 

به تکه تکه های خدا ساختم تو را یا عشق

چطور شد که مرا حکم عشق مرتد کرد

 

 

<<<

 

نه .اشتباه شنیدم .نمیشود.   هرگز....

خدای من به دل من چنین نخوا هد کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 17:20  توسط فائزه حصاری  | 

يك روز در انتهاي همه ي خرد شدن ها

                                                  آنجا كه حتي يك سلول سالم هم يافت نميشود 

عاشق ميش سياه چشم زرد گله يمان ميشود

                                                                       گرگي كه هميشه گله را ميزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:59  توسط فائزه حصاری  | 

دوباره طعم لذیذی که جز گمانم نیست

و بوسه های زلالی که بر لبانم نیست

 

شبیه ثانیه هایی که غرق لمس توام

نه مصرعی که شود وصف در توانم نیست

 

شبیه راحبه هایی فرشته آلودی

قسم به غیر تو خوردن در آسمانم نیست

 

مرا برای خوذت بخت بد شگون خواندی

به جان هردویمان بختت آنچنانم نیست

 

و اشتباه خدا در تراش چشمانت

رسانده ام به جنونی که استخوانم نیست

 

              اگر چه آیه ی لبها مجاز بوسه نشد

هنوز وسوسه ای جز تو بر لبانم نیست

 

             

 

       

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 22:56  توسط فائزه حصاری  | 

باران حادثه به سرم زد که تر شدم

دنبال عاشقانه ی تو در به در شدم

 

با دستهای سنگی و لامذهب خودم

عاشق شدم برای خودم دردسر شدم

 

یک لحظه مانده بود به آخر رسیدنم

اما درست لحظه ی موعود پر شدم

 

با چشمهای تو نشنیدن مسلم است

مبهوت چشمهای تو بودم که کر شدم

 

حالا به پای چشم تو افتاده ام ببین

در بازی قمار دلت خوب خر شدم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:46  توسط فائزه حصاری  |